خرید بک لینک
1018 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همه بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر 1019 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر 1020 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را شهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر 1021 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ای هم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر خیز که روز می رود فصل تموز می رود رفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و شش قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم نوبت تست ای صنم دور توست ای قمر عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بود دیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر 1022

برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

757 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود مست آن می گر نه ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را غمزه های او ربود گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود از برای آنک خوبان را نجویی در شکست صد هزاران جوی ها در جوی خوبی درفزود می شمرد از شه نشان ها لیک نامش می نگفت در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود آنگهان زیر زبان می گفت یارم نام او می نگویم گر چه نامش هست خوش بوتر ز عود زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر کو در این شب گوش می دارد حدیثم ای ودود سخت می آید مرا نام خوشش پیش کسی کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا اندر این عاجز شدست او بی طریق و بی ورود بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو زود نام او بگو تا در گشاید زود زود دل نمی یارست نامش گفتن و در بسته ماند تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود با هزاران لابه هاتف همین تبریز گفت گشت بی هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود چون شدم بی هوش آنگه نقش شد بر روی او نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود 758 دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تو دارد بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد نه کدوی سر هر کس می راوق تو دارد نه هر آن دست که خارد گل بی خار تو دارد چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد خمش ای بلبل جان ها که غبارست زبان ها که دل و جان سخن ها نظر یار تو دارد بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد 759 دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی